خرید بک لینک


سه شنبه روز سختی برای من بود. زرنگ دختر خونه دوستش دعوت بود که خیلی دور بود و از قبل هم به مهربون قول داده بودم اون روز ببرمش مرکز خرید.
از قبل که با مهربون در این مورد صحبت کرده بودیم به این نتیجه رسیده بودم که در خرید با من راحتتره تا با پدرش. چون می خواست ساعت بگیره و می خواست چند جا رو ببینه بعد از دیدنشون یکی رو انتخاب کنه و اینکه چند ساعت دیگه هم داشت و پدرش موافق گرفتن ساعت دیگه ایی نبود و به احتمال زیاد این وقت خرید با ناراحتی سپری می شد که برای چی می خوای بخری و حیفه پول و از این حرفها. من هم نکه کاملا موافق این خرید مهربون پسر باشم اما اولا پول خودشه و اختیارش هم دست خودش و دوما فکر می کنم سنش مناسب این نوع رغبتهاست و ساعت هم چیز بدی نیست و سوما خیلی وقته که این درخواست رو کرده و مرتب تکرارش کرده. بنابراین سختگیری نمی کنم و زیاد در این مورد حرف نمی زنم. اینها مراحلیست که باید طی بشه و تجربه به دست اورد.
مطمئن خواست خودش زرنگ دختر رو برسونه خونه دوست و من با مهربون راهی شدم.
ازقبل در مورد قیمت ساعت هم به نتیجه رسیده بودیم که براش حد تعیین کرده بودم و مهربون هم کاملا راضی بود. ساعت خریده شد و بعد از دو ساعت برگشتیم خونه. من سر دردم شروع شده بود. ناهار رو اماده کردم و بعد وقت اوردن زرنگ شد و قرار شد دوتا از دوستاش رو هم با خودم بیارم که خونه شون نزدیک ما بود.
در راه برگشت دوستش تلفن کرد که زرنگ دختر گردن بندش رو خونه شون جا گذاشه. گردن بندش چیز مهمی نبود طلایی بود و شاید مادر دوستش فکر کرده طلاست. حتی اگه ظلا بود هم اوردنش مهم نبود. گفتم بذارن پیش خودشون تا هر وقت که دخترشون اومد خونه مون با خودش بیاره و به رانندگی ادامه دادم.
_چرا گردن بندت رو در اوردی؟
_آخه وقتی روسریم رو در آوردم به پولکهای حاشیه روسری گیر کرده بود.
_می ذاشتی تو جیب کاپشنت.
_آره گذاشتم اما ظاهرا از جیبم افتاده.
ناراحت بود طفل معصوم. دلم براش سوخت.
 تقریبا یک سوم راه رو اومده بودیم که باز زنگ زدن که عینکش رو هم جا گذاشته!
برگشتیم عینک رو گرفتیم. ترافیک سنگینتر شده بود بارون می اومد و این دو دختر دوست هم که همراه ما بودن، مادرشون در مسجد نزدیک خونه مون منتظرشون بود.
تازه چند وقته که زرنگ دختر از عینک استفاده می کنه. برای همین هنوز بهش عادت نکرده که حواسش باشه جا نذاره.و چون فقط برای دیدن دورازش استفاده می کنه، همیشه چشمش نمی کنه و از اونور هم خوشش نمیاد با بند ببنده گردنش.
_چرا در او ردی؟
_چه می دونم احتیاج نداشتم.
_باید حواست رو بذاری به وسایلت که یادت بمونه.
_آره. به سکینه گفتم ممکنه بعد یادم بره بردارم؛ اما گفت نه یادت نمی ره.
خیلی دلم براش سوخت. معلوم بود که کلافه و شرمنده ست. دیگه حرفی نزدم. 
ساعت 2:30 از خونه اومده بودم بیرون تا ساعت چهار ونیم رسیدیم به مسجد و از مادر دو دختر با شرمندگی عذرخواهی کردم برای تاخیر و دلیلش رو هم گفتم. 
دیگه سر دردم به حد زیادی دردناک شده بود. قرص خوردم و مطمئن غذا رو برای من و خودش کشید که با پسرها نخورده بود و منتظرم شده بود. گرچه بعد فهمیدم خونه نبود و رفته بود دیدن دوستی. اما خوب کلا در منتظر شدن برای خوردن باهم از من بهتره من معمولا حوصله ندارم برای خوردن منتظر کسی بشم. 
غذا که خوردم از مهربون خواستم گردن و شونه م رو ماساژ بده اما اصلا خوب نمی تونست. دراز کشیدم رو مبل و سرم رو پوشوندم و چند دقیقه ایی خوابم برد. نماز شد و صدای نماز خوندنشون رو شنیدم و بلند شدم دیدم سالن تاریکه. چراغها رو به خاطرم خاموش کرده بودن. دلم نمی اومد برم بخوابم. تا دو ساعت طاقت اوردم پایین بمونم جوراب آهو رو ببافم و کتاب گوش کنم. بعدش رفتم بالا.
باز هم دلم نمی اومد بخوابم. یه مدت کتاب خوندم و بعد خوابیدم.
اونقدر فکر تو سرم بود....


برچسب: گردنبند عینک, نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 1:36

صفحه بندی