خرید بک لینک


تو کتاب "یکی برای مُرفیز" می خونم:

صدای آهنگ "نمی تونم عاشق نشم" رو از طبقه پایین می شنوم.
یواشکی می رم تو اتاق ناهارخوری و دستم رو بر چهارچوب در آشپزخونه می ذارم و گوش می دم.
خانم و آقای مُرفی دارن می رقصن.
او (خانم مُرفی) سرش رو گذاشته روی سینه ش و بازوهاش دور کمرشه. گونه هاش (آقای مُرفی) روی سر خانم مرفی قرار داره. اونها یک قدم عقب و جلو  حرکت می کنن.
من مادرم رو با مردهای زیادی در حال رقص دیدم و همیشه حالم رو به هم می زد. اما این؟ این یکی مثل داستان عشقه که واقعیت پیدا کرده. منظورم اینه که اونها فقط می رقصن اما من احساسش می کنم. و هر چیزی که در طول روز ازشون می بینم، الان قابل درک شده. جوری که او دستش رو می ذاره رو کمر خانمش در حالیکه می خواد لیوانش رو از کابینت برداره، جوری که به هم نگاه می کنن و می خندن وقتی همه ما متعجبیم که چی خنده داشت، جوری که او (مرد) به اون از اونور میز چشمک می زنه.
چه احساسی داره وقتی اینمدلی یکی رو دوست داشت؟ آیا مادر من می دونه اون (حس دوست داشتن) چه جوریه؟ آیا من خواهم فهمید؟
زیاد طولش ندادم تماشا کردنشون رو چون حس کردم جور عجیبی مست شدم. در حالیکه می رفتم طبقه بالا، حس کردم خوش شانسم که تونستم این منظره رو ببینم.

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 4:09

صفحه بندی