خیلی وقت بود با مادر صحبت نکرده بودم و اخیرا هر دوباری که زنگ زدم نبودن. تا دیروز که خونه بود و صحبت کردیم.
از پدر بزرگ مریض و مدارا کردنش گفت و من یاد خانم بزرگ خودم در اینجا افتادم و کمی از کارهاش رو برای مادر تعریف کردم اما یکدفعه دیگه جوابی نداد در حالیکه صدای همزدن استکان رو می شنیدم یعنی قطع نشده بود بلکه خودش مشغول کاری بود. صبر کردم و دیدم حرفی نمی زنه قطع کردم و باز تماس گرفتم. انگار عمدا اینکار رو می کرد که قطع کنم. تماس گرفتم فقط برای رعایت ادب و خداحافظی وگرنه حس کردم دیگه حوصله ش سر رفته و می خواد مکالمه رو تمام کنه. گفت: داشتم برای برادرت چای می ریختم.
فکر کردم خوب آره با اینکار هم که نمی شه صحبت کرد و یا حداقل به مخاطب گفت که چند لحظه صبر کنه...
بعد صدای بچه خواهرم اومد و باهاش حرف زد و بعد گفت که باید بره ببرتش توالت و خداحافظی کردیم.
می تونستم خودم مکالمه رو تمام کنم اما برای رعایت احترام گذاشتم خودش اینکار رو بکنه.
کلا من و ماجراهام ازشون کاملا پرتیم. حاجتی به گفتنش نیست. اما خدا روشکر اینبار بعد از تعریف کردن قسمت کوچیکی از ماجراهایی که با خانم بزرگ داشتم و عکس العمل سرد مادر رو حس کردم، بعدش اونقدر حس پشیمانی و ناراحتی رو نداشتم که اصلا چرا تعریف کردی و خودت رو سبک کردی و ...
حرفهای دیگه ایی هم زدیم مثل تولد زرنگ دختر و دانشگاه رفتن خواهر و ... اما خوب وقتی به ماجراهای خانم بزرگ رسید مکالمه سرد شد.
من هم از روی دلتنگی زنگ نزده بودم. با اینکه یک ماهی می شد با هم صحبت نکرده بودیم. حس خاصی از این همه کم ارتباطی ندارم.
در بین حرفهاش:
ویدیوهای پدربزرگت رو دیدی چقدر صورتش نورانیه! قبلا فکر می کردیم فقط ما دخترهاش اینطور حس می کنیم اما اون بار زن داداشت که دیدش گفت که چقدر صورتش نورانیه! خوب ادم مومن همینه دیگه ماشاءالله! به شوهرت نشون دادی؟ نشون می دادی ببینه چقدر نورانیه!
_نه خاله هم تو فیلم بود.
-آره اما اون یکی که نبود توش.
نگفتم نشون ندادم چون موقع اذان گفتن چند بار انگشت تو دماغش کرده بود و بعد با اینکه اذان می گفت نه اقامه آخرش یک لا اله الا الله گفته بود و اونی که داشت فیلم می گرفت می گه: ما شاءالله همه رو درست گفت!
برای چی نشون بدم! پیر مرد تو حال و احوال خودشه چه انتظاری ازش می ره! مریض احوال و فراموشکار و سکته کرده ست. این شماید که توقع زیادی ازش دارید!
وگرنه برام مهم نیست انگشت می کنه تو دماغش و اذان رو هم اشتباه می خونه... حکمش مثل یک بچه ست. لزومی نداره همسرم همه چیز رو ببینه.
چقدر من از این عوالم دورم!
برچسب:
نویسنده: علی فدایی