خرید بک لینک


ناگفته پیداست که غمیگینم. افسرده م در واقع.
به زور می رم بیرون برای انجام خریدها و کتابخانه. همین ها رو دارم دیگه که باید برم.
دیروز یک فیلمی دیدم که فیلم خوب به حساب می اومد و من هم از جزییاتش بی خبربودم. گذاشته بودم در لیست کتابخانه که نوبتم شد و گرفتمش. تنهایی دیدم در حالیکه بعضی کارهای خونه رو هم می کردم. جاهایی صحنه های نامناسب داشت که نباید دیده بشه و سعی کردم نبینم. اما به نظرم فیلم قابلی نبود. فقط افسردگی زن برام آشنا بود. نه دلیلش بلکه خود حس افسردگیش. اون نشستنهای طولانیش و نگاه کردن به دیگران و فرار کردن از مردم. اینها برام آشنا بود. اما از اینکه دیدمش راضی نیستم.
سعی کردم ورزش کنم. بعدش نشاطم برای انجام کارهام بهتر می شه. یک نوع نون صبحانه درست کردم که برای اولین بار بود و خیلی مراحل داشت اما مراحلش رو با دیدن فیلم گذروندم. این نوع نون قبل از داخل فر رفتن باید در اب می جوشید که برام تازگی داشت. با میوه بلوبری درست می شد که مطمئن خیلی این نوع نون رو دوست داره و برای صبحانه ش با عسل می خوره. و این نون رو برای او درست کرده بودم. برام جالب بود که چیزی برای او درست می کردم در حالیکه چند روزه با هم سرسنگینیم. اما دلم براش می سوزه. اون هم تنهاست . نه دوستی نه یاری... گله ایی هم نداره. باز من زینب رو دارم فریبا رو ردارم که با همه کمی ارتباط باز هم خیلی حرفها با هم می زنیم و از هم سراغ می گیریم.
مطمئن خیلی زحمت می کشه سرکار. کارش سخته. همهش می دوه و به همه کارها باید سرکشی کنه تو اون جای خیلی بزرگ. خیلی لاغره و کم خوراکه. نگاه می کنم به دماغش که چقدر برای صورت لاغرش بزرگ و عقابیه! سوراخهاش بزررررگ! حتما خودش می دونه که چه دماغی داره! گناه داره شوهرم! شاید خیلی هم از این بابت حساس می شده قبلا و یا حتی الانها... خدا می دونه اون که مثل من نمیاد بگه وای چرا بازوهام گنده شده چرا کمرم پهن شده! ولی من اینها رو هم که گفتم برای اینه که می تونم درستش کنم. فقط کمتر بخورم خوب می شه. بازوهای قلمی و کمر گود و خوش فرم. یادمه وقتی اومدن خواستگاریم خواهر برادر 12 ساله م اومدن تو اتاق قبل از اینکه من ببینمش و برادرم بهم گفت: خوبه ها! اما دماغش رو باید عمل کنه! خیلی بزرگه!
اینقدر من خندیدم قبل اینکه از اتاق برم بیرون! یعنی به زور خودم رو کنترل کردم که جلوی خندم رو بگیرم. برادر عزیزم! چقدر ازش فاصله گرفتم. اون خوبه، مهربونه، اما خوب این فاصله مکانی باعث شد خیلی ازم فاصله بگیره. خیلی حرفهای نگفته خنده های خفه شده بینمون مونده.

اره در مورد پخت نان برای همسر می گفتم... نون صبحانه هم درست کردم و یکعالمه شلغم و چغندر پوست گرفتم و شور درست کردم و دستهای سرخم رو هی با ذوق نگاه کردم و ماهی پلوی عربی هم درست کردم و بعدش رفتم سراغ بچه ها.
سکینه رو هم باید می اوردم که قلاب بافی یاد بدم.
وقتی کاپشن بلند و شالم رو در اوردم متوجه شدم داره با کنجکاوی نگاهم می کنه. برای شلوار مشکی رکابیم بود. روش بلوز از پشت بلند پوشیده بودم. براش عجیب بود. اینها همهش بلند و گشاد می پوشن. به روم نیوردم و کنارش نشستم.
ازش پرسیدم چیزی می خوره. چون هر چی میارم نمی خوره. اما من میارم. یا آب میوه پاکتی یا میوه پوست گرفته یا شکلات. که اگه هم نخوره ابمیوه و شکلات رو می دم ببره بار خودش. گفت کاملا سیره.
خودش دختر می شه گفت چاقیه. دیگه نگفتم حتما مادرت خیلی خوراکی و غذا برات می ذاره که اینقدر سیری به جاش گفتم: زرنگ هر وقت میاد خونه خیلی گرسنه ست!
من براشون از هر چیز به مقدار مناسب می ذارم نه زیاد نه کم. هله هوله هم نمی ذارم. میوه غذا و یک خوراکی بی شیرینی مثل نون شور و یک آبمیوه. بعضی وقتها هم بدون ابمیوه.
گفت: من نه! تا 7 یا 8 میل ندارم چیزی بخورم. تا شام می خورم.
بعد تعریف کرد که امشب می رن مسجد برای فاطمیه. و من فکر کردم که خیلی وقته نرفتیم مسجد! چقدر بد! تازه نشستم فیلم بیخود هم دیدم!
جا مدادی کوچیک آبیش با دوختن دوتا دکمه کامل و خوشکل شد. همچین با ذوق دکمه هاش رو بست و خندید و گفت: تمام شد!
این چهارمین جلسه ست که می اد و من بیست دولار این چهار جلسه رو برای اولین بار در عمرم گذاشتم کنار که جمع کنم.
روز خوبی بود. خیلی پرکار بود. صبحش هم رفته بودم کتابخانه.

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 4:09

صفحه بندی