الان یک ماهه زرنگ دختر به طور مرتب روزی چند بار نزدیک شدن روز تولدش رو یادآوری می کنه و این چند روزه دیگه با شور و هیجان خاصی روز شماری می کنه و یک لیست هم داده جهت هدیه های مورد علاقه ش و هی سوال می کنه ایا وسیله ایی برای هدیه ش گرفتم و چرا اخه نگرفتم تا حالا و....
سر شام گفت: شش روز دیگه مونده!
واقعا نمی دونم در جواب تکرار مرتب این حرف دیگه چی باید بگم: آره تو الان هنوز تو شکمم بودی.
می خنده!
درحالیکه شام می خورم یاد خودم می افتم که اون تو شکمم بود. لاغر بودم و شکمم خیلی بزرگ بود. بچه درشت بود چهار کیلو نیم بود. یک سرما خوردگی بد همون ماههای اخر گرفتم. چند روز غذا نمی تونستم بخورم. مرتب استفراغ می کردم. ویار خودم که تا نه ماهگیه، این هم روش اضافه شد. نه مطمئن مرخصی گرفت بیاد مواظبم باشه و یا حتی مواظب من که نه، فقط بچه ها، نه خانواده ایی نه دوست به درد بخور با ملاحظه ایی بود... یاد صورت زردم و بازوهای لاغرم که از پیرهن بی آستین طوسی رنگم که تو اون سرما می پوشیدم بیرون بود افتادم. چند تا عکس از خودم در اون لباس دارم با چشمهای گریه کرده نشسته رو مبل و آهو کنارم. نمی دونم چه عجب مطمئن ازم عکس گرفته بود! دلش برام سوخته بود حتما! همه ش گرمم بود. یادمه یکبار از شدت مریضی و تنهایی و انواع دردها و احساسات بد، موقع جارو کشیدن خیلی گریه کردم. بلند بلند گریه کردم و جارو کشیدم. اهو یک سال و چند ماهش بود و مهربون مدرسه بود. باید کلی راه می رفتم برای بردن و آوردنش از مدرسه. اسانسور خیلی وقتها خراب می شد. از پله های پنج طبقه، کالسکه و آهو رو می بردم پایین یا می بردم بالا. روزهای سختی رو گذروندم. مطمئن اینها رو خوب نفهمید. من بیشتر وقتها افسرده و غمگین بودم. صورتم پژمرده و زرد!
کسی نمی تونه جای یکی دیگه باشه! هر کی جای خودش. خیلی چیزها یاد گرفتم. چیزهای خوبی یاد گرفتم از این تنهایی ها و بی یار ویاوری ها و خیلی بیشتر کناره گیر هم شدم.
وقتی زرنگ دخترم کنارم نماز می خونه بعد از هر نماز که تسبیح می گیرم دستم، سرش رو می ذاره رو زانوهام من هم سر و صورتش رو نوازش می کنم و فکر می کنم خدایا این دخترم بی کس نشه! من کنارش باشم کمکش کنم! اون حسهای من رو تجربه نکنه!
خودش بهم می گه خونه ش رو نزدیک من می گیره چون نمی تونه بی من باشه. برای وقتی بچه دار می شه به کمکم احتیاج داره! اینقدر خوشم میاد وقتی این حرفهاش رو می شنوم!! تو دلم جشن به پا می شه! که دخترم ازم فراری نیست! مثل من که از مادرم فراری بودم و الان کلی دورم! که همیشه فکر می کردم اصلا نمی خوام بچه هام زیر دست مادرم بزرگ بشن با او طرز صحبت کردن و بی مهریهای متداول و... الان مادرم با همه اون بی مهریها عوض شده و خیلی به خواهرم و بچه هاش می رسه. خیلی وقتها هم شاکی هم می شه اما دوستشون داره و اونها هم دوستش دارن. چقدر دلم می خواد می تونستم بهش بگم محبتش رو به این بچه ها بیشتر نشون بده که ببینه این بچه ها چطور قدرش رو می دونن و چطور بهش نزدیکتر می شن و دوستدار و هواخواهش می شن و در مواقع ناراحتی میان سراغش! نمی دونم می تونم یکروز بهش بگم! بچه های من که نه! خیلی دورن ازش! برای بچه های خواهرم...
زینب چه حالی داشت بعد از رفتن مادرش! اون هم مادر به اون خوبی....
بمیرم برات زینبم!
برچسب:
نویسنده: علی فدایی