یادم افتاد چطور وقتی تو وانت مهدی برام از خطاهای گذشته ش از دوران سربازیش گفت. و گفت که اونجا برای اولین بار شراب خورده. و در حین رانندگی هی به من نگاه می کرد و من اصلا نگاهش نکردم. هیچی هم نگفتم. فقط فکر کردم. می خوای منصرفم کنی؟ منکه اصراری نداشتم از اول! خودت وقتی جواب رد خانواده م رو شنیدی باز پیشقدم شدی و از احساست به من گفتی! پس این رفتار برای چیه!
به قول خودش می خواست همه چیز روشن بشه قبل از ازدواج که او آدم همچین پاکی نبوده. گفت که نماز و روزه هاش هم متصل نبوده. گفت که پدرش به دختریکی از دوستان پدرش که خیلی خیلی هم زیبا رو بوده علاقه داشته خیلی و با مادرش خیلی بد رفتاری می کرده و کتکش می زده. گفت که برای حفظ زندگی مادرش خودش رو وسط انداخته و بی خودی خودش رو خواهان اون دختر نشان داده که پدرش خجالت بکشه. خیلی گفت که دختره خیلی زیبا بود و خیلی راحت بود و اون هم بدش نمی اومد با مهدی ارتباط بگیره.
بعد از گفتن همه اینها و سکوت من، با بغض و گریه گفت که دیگه من رو نمی خوای؟ من لیاقتت رو ندارم؟ درسته؟
من نگاهش کردم. واقعا اشک می ریخت. حسی برای دلداریش نداشتم. فقط دلم براش سوخت و دستم رو گذاشتم پشت گردنش. همین. خیلی راحت. بعد دستم رو برداشتم. این تنها تماس ما بود.
و به همه اینها دارم فکر می کنم و از این حرصم گرفته که چطور بعد که فامیل ما رفته بود ازش حرف بکشه و ازش خیلی سوالات پرسیده بوده و یکی از سوالاتش این بوده که آیا اهل دود و دم بوده یا نه، او با کمال راحتی گفته قبلا شراب خورده و بس. و فامیل ما هم همه رو گذاشت کف دست پدرم. و چقدر حرص خوردم داخلم از این همه سادگی این پسر و از اینهمه بدبختی من برای این اصرار.
و من همجنان اصرار داشتم برای این ازدواج! یعنی چقدر من با خانواده م راحت نبودم که می خواستم برم گم شم!؟
آآآآآآآآآآآآآآآآخ از این خاطرات تلخ!
هیچ وقت با خواهرش در این موارد حرف نزدم. نمی دونم همه اینها رو می دونه؟
برچسب: پدر عاشقتم,پدر عاشقی بسوزه,پدر عاشقانه,
نویسنده: علی فدایی