مهربونم زائر ائمه شد و سفر کرد. با کاروان رفت. شب رفتنش از یادآوریش حس کردم قلبم یک چیزیش می شه. انگار قسمتی ازش جدا می شد. واقعا این حس رو داشتم! روز رفتنش از صبح هی بغض می کردم و موقع انجام کارها اشکهام قایمکی جاری می شد. فکر کردم نرم فرودگاه که نه من اونقدر گریه و زاری کنم نه او از دیدنم اذیت بشه. اما اینکه هستم و نباشم برام ناراحت کننده ست. که ممکنه چیزی باید بگم و نباشم بگم و یا کاری بتونم بکنم و نباشم بکنم... تصمیم گرفتم خودم رو با همین دل نازک و بغض و اشک قبول کنم و به عنوان مادرش برم وداع کنم با مسافرم.
در فرودگاه جوری شد که فکر کردم دیگه باید خداحافظی کنیم ازش. بغلش کردم و اشکهام جاری شد. گردنش رو بوسیدم و سپردمش به خدا. بعد روم رو برگردوندم و گذاشتم اشکهام جاری بشه و آروم بشم. تو صف برای دادن چمدانش که ایستاده بود برام پیام داد که ببخشمش! قربونش برم الهی!
بعد از دادن چمدونش برگشت پیشمون و اینگونه من رو آروم دید و خودش هم آروم شد. صلاح بود اونطور بشه که اخرش گریه نشه.
برگشتیم و تو راه من مرتب اشکم جاری می شد از نبودنش ا نگرانی برای سالم برگشتنش... و او مرتب برامون پیام داد تا هواپیماش پرواز کرد.
جاش خیلی خالیه مهربونم.
برچسب:
نویسنده: علی فدایی