خرید بک لینک

توی مدت مسافرت مهربون پسرم، ما از اخبارشون توسط گروهی که برای والدین دخترها و پسرهای زایر در واتس اپ می گذاشتن، با خبر می شدیم. یکی از مادرها به اشتباه برای پسرش توی گروه پیام تذکر فرستاده بود که: سهیل می تونی لطفا بلوزت رو عوض کنی! تو خیلی بلوز با خودت برده بودی و من در همه عکسها تو رو در یک بلوز می بینم!
داشت ادامه می داد و باز می نوشت...
اول فکر کردم من هم مثل بقیه به روم نیارم و خودش خواهد فهمید که اشتباه کرده اما بعد فکر کردم ممکنه به عنوان یک مادر دلسوز سفارشهای خصوصی دیگه ایی هم به پسرش بکنه مثلا در مورد حمام کردن و لباس زیر عوض کردن و... بنابراین خصوصی براش نوشتم که اشتباه کرده و غرضم هم این بوده که ممکنه سفارشهای دیگه ایی هم بکنه و بعد که به اشتباهش پی ببره اذیت بشه و...
تشکر کرد و گفت مریضه و برای همین متوجه نشده کجا پیام می ذاره.
فکر کردم آره همه برای اشتباهاتشون یک دلیلی دارن... آدمها براشون سخته شرمنده اشتباهاتشون بشن برای همین همیشه یک دلیلی براش در نظر می گیرن که از بار ناراحتیشون کم کنه. برای من مهم نبود که دلیل داشته باشه یا نه مهم خود عمل بود و بازتابش و تذکر من برای راهنمایی.

نمی دونم دلیلش چیه و آیا این هم یک نوع مشکله که من دارم. می تونم بگم در خیلی وقتها متوجه مسائل خاصی می شم و احساس مسئولیت می کنم که کمک کنم اما اطرافیانم از جمله خانواده خودم همسرم بچه ها از اینکارم ناراحت می شن و معمولا می گن: به ما چه ولش کن!!
این حرف عجیب اذیتم می کنه! و بدتر از اون اگر به حرفشون گوش کنم و کاری نکنم، دیگه بیشتر اذیت می شم!
در تعطیلات مارچ با زرنگ و آهو رفته بودیم ارتودنسی. به اتاق بازی رفتیم تا نوبتمون بشه. اونجا یک خانم و بچه ایی هم نشسته بودن. هر بار نگاه من و این خانم به هم می خورد و من لبخند زدم به صورتش، او سریع نگاهش رو دزدید و اصلا نخواست لبخندم رو بپذیره. کمی بعد نوبتشون شد و صداشون کردن و اونها هم رفتن. کلاه قرمز پسر باقی موند پا شدم که کلاه رو ببرم فکر کردم این خانم به من حس خوبی نداشت بذار کلاه رو بدم دست یکی از بچه هام ببرن براشون. ممکنه از دیدن من که دنبالش راه افتادم بترسه! به بچه هام گفتم کلاه رو ببرید بهشون بدید جا گذاشتن؛ هر دوشون گفتن که نه برمی گردن. نمی خواد ببریم. اصلا به ما چه!
پا شدم رفتم بیرون نفهمیدم کدوم اتاق وارد شدن. برگشتم. کمی بعد باز رفتم نگاهی کردم که بلکه وقتی از اتاق میان بیرون ببینمشون اما ندیدم. ناراحت نشستم سر جام و به کلاه قرمز نگاه کردم که دیگه کسی نیومد دنبالش و هوای بیرون بدجور یخی و سرد بود! بعد هم نوبت ما شد و رفتیم دنبال کارمون.

شب برای مطمئن این ماجرا رو تعریف می کردم و از حس بدم بعد از انجام ندادن اونچه که درونم خیلی قوی ازم می خواد انجامش بدم گفتم و اضافه کردم: من دیگه اونچیزی که فکر می کنم درسته رو انجام خواهم داد حتی اگه شما و یکیشون تو ممانعت کنید، من همچنان انجامش خواهم داد چون ایمان دارم کار درستی می کنم!

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 4 فروردين 1396 ساعت: 0:33

صفحه بندی