ساعت کمی از نه شب گذشته بود که تلفن زنگ زد. آهو بدو بدو از اتاقش که تازه برای خواب رفته بود، رفت اتاق ما که ببینه کیه. دوستش بود. بعد از تمام شدن مکالمه امد پایین و تلفنم رو خواست تا برای دوستش چند جمله رو از روی یک برگه که با دستخط خودش بود، بنویسه و بفرسته. چون می دونم تایپ کردنش خیلی کنده و کلی غلط املایی هم داره پیشنهاد کردم که از برگه عکس بگیره و بفرسته اما گفت که اون هم همین پیشنهاد رو به دوستش داده اما آقا گفتن که شاید دستخطش رو نتونه بخونه. حتی پیشنهاد داده براش بخونه و او بنویسه اما حضرت عالی فرمودند که کاغذ و مداد نداره کنارش. پس به درک!
تو دلم گفتم
_به دوستت گفتی که وقت خوابت هست و از رختخواب بلند شدی که جوابش رو بدی؟
_نه نگفتم!
_تلفن و برگه رو بده برو بخواب خودم براش می نویسم.
نوشتم: الان وقت خوابمه پس برات ازش عکس می گیرم می فرستم.
والسلام!
بچه پررو! همه چی رو می خواد به رای و راحتی خودش! مظلوم گیر اورده!
صبح بهش گفتم اگه طلبکار بود ازت، کم نیاری! بگو که وقت خوابت بوده. که دیگه اون وقت شب زنگ نزنه!
برچسب:
نویسنده: علی فدایی