خرید بک لینک


برام از مراسم تدفین پسرعموش می گفت: یک دختر داره که دُرشته. نمی دونم چند ساله ست. شاید حدودهای بیست ساله باشه. موقع دفن پدرش، خودش رو کشت. من که راستش رو بخوای دیگه اصلا گریه م نگرفت. با چند نفر از اقوام رفتم دورتر ایستادم.
_آره دیگه! مصیبت تو سنگین تر بود.
_آره! خانم مرحوم هم همین رو بهم گفت.
_آدمها همینطور می شن که می بینی دیگه گریه نمی کنن.
_آره والله! راست می گی!
همیشه براش مهم بوده که کی سر قبر عزیزانش گریه کرد و یا چقدر گریه کرد و یا گریه نکرد و بِر و برِ فقط نگاه کرد.
یعنی حتی شده در اوج بی تابی و گریه های خودش بعدها تعریف کرده که فلانی رو خودم دیدم چقدر گریه کرد و یا اصلا گریه نکرد و من و خواهرم می مونیم چطور در اون حالتی که داشت، تونسته به اطرافش نگاه کنه و متوجه حال و احوال دیگران بشه!

این گریه کردن یا نکردن ربطی به سنگدلی و یا بی مهری آدمها نداره به خدا!

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:56

صفحه بندی