صبح یه خانم بهم زنگ زد. بعد از همه سرسنگینیهایی که داشتم و رد کردن دعوتهاش و آخرین بار گفته بود دیگه تماس نمی گیره تا من تماس بگیرم و من نگرفتم؛ اصلا فکر نمی کردم تماس بگیره. واقعا حوصله ش رو ندارم. کلا فعلا حوصله ندارم. این مدت که از ایران برگشتم، سه تا مهمان داشتم و اصلا حوصله مهمان داری ندارم. شاید فهمیده که عزادار بودم و رفته بودم ایران بدون اینکه بهش بگم و حالا دیگه نمی تونه که دعوتم کنه خونه ش، باید بیاد خونه م و بعد اظهار تعجب کنه که چطور بی خبر رفتم؛ خوب خودش هم ایران بود!
شاید برای اوردن دخترش از مدرسه به خونه به مشکل برخورده و می خواد من بیارمش که نمی خوام بیارمش چون اصلا در مسیر خونه ما نیست. قبلا چندباری کردم اما حالا نمی خوام. دخترش می تونه بمونه در برنامه بعد از مدرسه و بعد زحمت بکشن و هزینه ش رو بدن. مردم که بنده شما نشدن! جور مشکلات خودتون رو خودتون بکشید!
شاید می خواد فقط حال و احوال کنه که تلفنهاش اونقدر طولانی می شه و از اون ور دختر کوچیکش هی می خواد گوشی رو بگیره و حرف بزنه و من اصلا حوصله نداااااارم.
حواسمون باشه برای راضی نگه داشتن بچه هامون، وقت دیگران رو نگیریم! می خوای با خاله حرف بزنی؟ ... خاله می شه با دخترم کمی حرف بزنی! بیا خاله می خواد باهات حرف بزنه! نمی خوام بابا جان نمی خواااام!
و من از اینور تلفن هی الکی می خندم و برای طبیعی کردن مکالمه هی حرفهای چرت و پرت می زنم و بعد پشیمون می شم.
جواب ندادم. می خواستم برم بیرون. رفتم مواد پاک کننده رنگ مو رو برگردوندم و یک رنگ قهوه ایی پررنگ گرفتم و اومدم خونه. مواد دلمه کلم برگم رو هم آماده کردم. دلمه رو پیچیدم و کلی ظرف شستم، نماز خوندم، ناهار خوردم و همزمان ادامه فیلم دیروزی رو گذاشتم و دیدم و همچنان نمی خوام بهش زنگ بزنم.
الان دیدم رو واتس آپ پیام دارم از زینب: سلام خودت و بچه ها خوبید؟ امیدوارم خوب باشید
آره خوبیم اما حوصله ندارم جوابت رو بدم ببخشید!
تو دلم این جواب رو دادم. چیزی براش ننوشتم. نمی خوام بنویسم. شاید بخواد با هم بریم بیرون. یا برم خونه ش. اون هفته که اومده بود پیشم، داشت می رفت بیرون دم در یه چیزی گفته در خصوص قهوه انگار نمی دونم چی گفت من هم به احتمال اینکه گفته بود با هم بریم قهوه خونه گفتم آره. اصلا حواسم نبود چی گفت. بعد گفت یا بیای خونه م قبل ما رمضان. نمی دونم چی گفت. خودش نه قهوه می خوره نه چای. نمی دونم شاید هم اشتباه شنیدم. به هر حال بیرون با کسی نمی خوام برم. می خوام تنها باشم.
کلی کار نکرده تو خونه م ریخته. کلی لباسهای سوراخ شده و رنگ و رو رفته تو کشوم هست که باید جدا کنم و دیگه نپوشم. کلی بافتنی کلی تمیز کاری و مرتب کردن اینور و اونور کلی کار حیاط پشتی و جلویی کلی خیاطی های تعمیری کلی عکسهای چاپ نشده چندین ساله منتظر در لپ تاپ...
بشینم خونه م برای خودم برنامه درست کنم به اینکارهام برسم.
برچسب:
نویسنده: علی فدایی