خرید بک لینک


خیلی وقتها شده که خیلی حرف می زنم؛ با دیگران. و همه ش حواسم هست که از خودم چیزی نگم. از حالم افکارم و اوضاعم چیزی نگم.

زینب کمی پیش رفت. یک ساعت و نیمی اینجا بود. مثل همیشه خیلی حرف زدیم. و من در حرفهایی که زدم از خودم هم کمی گفتم؛ از نظرات خاصم در مورد موضوع خاصی.  دارم فکر می کنم چرا گفتم؟ چون غیر مستقیم می دونم او نظرش غیر از اینه؟ و چون می خوام بدونه با اینکه دوستش دارم و او هم به من تمایل داره اما با هم فرق داریم. یعنی او نمی دونه؟ البته که می دونه.
یعنی من مرض دارم تفاوتهامون رو پررنگ کنم و به این رابطه هم پایان بدم؟ نه! حتما این رو نمی خوام. اصلا چنین آدمی مگه پیدا می شه که بخوام راحت ازدستش بدم! نمی دونم همسرش می دونه چه جواهری داره؟ قدرش رو می دونه؟
بعضی وقتها در مورد خصوصیات اخلاقیش که فکر می کنم؛ شگفت زده می شم که چنین آدمی در راه زندگی من قرار گرفته و شناختمش! من که نه امامی دیدم نه معصومی، می تونم او رو در رده اینگونه آدمها قرار بدم از خوب بودنش و چیز کمی نیست همنشینی و همصحبتی و آشنایی با اینگونه ادمها.


اینجا به غیر از او و دوست همکلاسم در دبیرستان دوست دیگری ندارم اگه بشه این رابطه رو دوستی نامید. دوستی با محدودیت و احترام و ملاحظه! نه اون دوستیهایی که خیلی شعارش رو می دن صمیمییییییییییی تا اون حد که حتی لباس زیرت رو هم بشناسه و بدونه چی به خانه اضافه شده و کم شده و ...

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:56

صفحه بندی