زرنگ از ظرف میوه یک گلابی برداشت و خواست گاز بزنه که نگاه من بهش خورد.
_می تونی بخوری؟ تازه شام خوردی؟
می خواستم دقیق به خودش بیاد که آیا می تونه بخوره و یا فقط از روی بیکاری (مثل من) دست به گلابی برده!
_آره!
_دستمال بردار بذار زیر گلابی که آبش نچکه جایی.
دستمال برداشت. اما همچنان نگاه بازرس من به او بود.
_ دستات تمیزن؟ کی دستت رو شستی؟
با خنده و خجالت گفت: وااااااای مامااااااااااااا! تو نمی ذاری بخورم! هی یه چیزی می خوای!
گلابی رو گذاشت رو دستمال و رفت که دستهاش رو بشوره.
عجب گیری کرده با من و این بازرسی و دستورات و خواسته های بی پایان من!
برچسب:
نویسنده: علی فدایی