خرید بک لینک


در مدت سفرم، هر وقت در حضور پدرم خواستم برم بیرون، پدرم با نگرانی و لحن خاصی به من تذکر می داد که خیلی مواظب باشم کیفم رو از روی شونه م نبرن. و من هر بار کیفم رو به صورت کج رو شونه و گردنم قرار می دادم و می گفتم: نگران نباش. از طرفی در پیاده رو راه می رم که کیفم رو به خیابان نباشه.
و او به صورت آروم و جویده می گفت: اگر زیر چادر باشه امنتره این دزدها نمی دونی چقدر وقاحت دارن...
من فقط لبخند می زدم و می رفتم.
می دونم چقدر دلش می خواست همچنان مثل قبل از ازدواجم چادری باشم که البته مجبورانه چادری بودم. و بعد از عقدم چادر رو گذاشتم کنار چون خانواده م به صورت عجیبی به مرد سالاری و نظر مرد بالاسرم  در این مورد معتقدن. که اگر مرد بالاسرم که بستگی داشت پدرم باشه یا همسرم، خواسته ش در این مورد چی باشه، همون رو باید اجرا کنم. و از این رو یک روز بعد از عقدم دیگه چادر سرم نکردم چون به همسرم در اینباره گفته بودم که تمایلی برای اینکار ندارم و پوشش برام مهمه و در انتخابم می خوام آزاد باشم. گرچه  وقتی امدم اینجا باز هم در این مورد مشکلاتی با همسرم داشتم، اما حالا بعد از این همه سال زندگی مشترک دیگه خبری از اون بهانه گیریها و مشکلات مسخره سر این موضوع نیست. 

پدرم همچنان تمایل داره من رو با چادر ببینه.

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:56

صفحه بندی