خرید بک لینک


با زینب رفتیم کمی پیاده روی و بعدش خواستم بیاد خونه مون. کلوچه خرما داشتم و حلوای کنجد و اب میوه انبه. چقدر باهاش راحتم! میز تو هال پر از ریخت و پاشهای روزانه بود. فرمهای مدرسه، پاکت رسیدها، ریموت تلویزیون و سی دی پلیر و ماهواره و کتاب و...
نیم ساعت کمتر نشست.ازش خواستم از حلوا و کولوچه با خودش ببره. از کیفش برام شکلات در اورد. گفت چون خودش شکلات دوست دارم برام اورده. نمی شه گفت شکلات دوستم، اما برام هر چی میاره خیلی عزیز و با ارزشه! عجیب هر چی بهم  می ده برام چقدر با ارزشه!!
تو راه اومدن به خونه حرف سینه سرخی که در حیاطمون لونه کرده و سه تا تخم آبی فیروزه ایی پررنگ کرده، شد. گفت: پس عکس پروفایلت همینهاست؟ گفتم آره. بعد از کمی مکث خودم رو مجبور کردم ازش بپرسم: تو عکسی نذاشتی؟!
با یک حالت زیرکانه ایی گفت: نه!
بعد سریع گفت: اینها بوته گل سرخن؟ درسته؟
موضوع رو عوض کرده بود!
_درسته!

تو کتابی که می خونم یکی از روشهای ادامه ندادن به موضوعی کهدختره مایل نیست در موردش ادامه بده، عوض کردن موضوع بود. روش خوبیه باید ازش استفاده کنم. با بچه هام استفاده کردم اما با بزرگترها هم باید اینکار رو کرد حتی اگر مشخص بشه که داری موضوع رو عوض می کنی اما مودبانه و کارسازه. 

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 28 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:27

صفحه بندی