خرید بک لینک


صبح با سر و صدایی که مطمئن راه انداخته بود مشخص بود نیتش بیدار کردن غیر مستقیم منه و با صدای بلند می گفت دیرش شده و بچه ها رو برای نماز بیدار می کرد. من نماز نداشتم. بیدار شدم اما نشون ندادم. همونجور سرجام موندم. می دونستم رفته بیرون و برف روی ماشینش رو پاک کرده، برای همین دیرش شده. اما چرا می خواد من رو بیدار کنه! که برم ظرف ناهار رو بذارم تو کیفش بدم دستش و ببوسمش و بگم مواظب خودت باش خوب برون خیابونها لیزه؟! من حسش رو اصلا نداشتم. اما همچنان فکر می کردم که اگه این رفتن آخرین رفتنش باشه چی؟.... خوب خودش بیاد من رو ببوسه بره حتی اگه خواب باشم چی می شه مگه؟ چرا من همش از این فکرها بکنم؟...
سرجام موندم تا رفت.

ازدواج که کردم با همه دلگیریها و نرسیدن به آنچه می خواستم، سعی کردم کمبودها و بی مهریهایی که در خانه مادر پدری ام داشتم جبران کنم. بیدار شدن با همسر در اول صبح و چای و صبحانه خوردن با هم و بدرقه همسر. اما اصلا راضی نبود. همه ش بد عنقی می کرد و بهانه می اورد که اشتها نداره و لقمه هایی که براش درست کرده بودم و چایش رو نیم خورده می ذاشت و می رفت. همچنان بیدار می شدم که ناهارش رو آماده کنم و کم کم با همه قر زدنها و نارضایتیها من تغییر کردم. راحت تغییر کردم چون زمینه ش رو داشتم. مادرم هیچ وقت از اینکارها برای پدرم نکرده بود و البته که برای من قابل هضمتر شد و راحتتر شد انجام ندادن این کارها.

شهرزاد برام عکس یه استکان چای با این نوشته فرستاده بود: کوتاهترین عاشقانه های یک زن همین یک سوال است: برایت چای بریزم؟!
براش یه قلب فرستادم در صورتیکه حرف دیگه ایی داشتم که خواستم در موردش تو وبلاگم بنویسم. نمی خواستم حرف ردی برای این عاشقانه زیبا بنویسم. شاید او دلش گرم بود به این چای دادن و شاید برای او واقعا عاشقانه بود.

حالا رفتم وبلاگش دیدم از اون چای نوشته... و چه تلخ نوشته.

یکی دیگه از محبتهایی که خیلی راحت نادیده گرفته شد همین چای دم کردنم بعد از آمدن همسر از سر کار بود. که او گفته بود: آخه آدم شکمش خالیه و مناسب چای خوردن نیست. و این شد که شام ما همون شش بعد از ظهر شد و چای شد بعد از شام.
این هم مهم نیست.
مهم اینه که حالا آقای همسر فهمیده که اونهمه ناز و ادا در اوردن اول زندگی، شایسته یه مرد نیست. شایسته نیست محبتها و توجه های تازه عروسش رو اینهمه راحت رد کنه و بزنه تو ذوقش!
مهم اینه که من فهمیدم رفتن و بغلش رو خواستن بعد از دعوا و بحثها هم بی خوده. که او رو نمی داد و همونجور یک هفته و یا یک ماه این کدورت باقی می موند و نیازهای من سرکوب و رد می شد.



برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 4:17

صفحه بندی