خرید بک لینک


صبح بعد از آماده شدن، از پله ها می اومدم پایین که مهربون با عجله رفت دستشویی و در رو بست. آهو و زرنگ رو بیدار کردم و در حالیکه از پله ها می رفتم پایین، صدای ناخنگیر رو از توالت شنیدم.
_چیکار می کنی؟ کجا ناخن میگیری؟!
_رو دستشویی.
_رو دستشویی؟! مگه اونجا جای ناخن گرفتنه؟ ولک دستشویی می گیرهبیا برو تو اتاق رو سطل زباله اینکار ور بکن!
از پله ها رفتم پایین و یادم افتاد سطل زباله اتاقشون رو از دیروز برای خالی کردنش، پایین گذاشتم. فقط سطل بازیافت تو اتاقشون بود. اما دیگه نمی خواستم باز  با اون لحن آزاردهنده صدام دربیاد. منتظر شدم خودش بیاد دنبال سطل زباله که نیومد و یا کمی مثبت اندیشی کردم که بلکه بره سراغ سطل اتاق ما و اینکه چقدر خوبه که بدون یادآوری من روز جمعه اول صبح یادش بوده که ناخن کوتاه کنه!
تو راه ارتودنسی بودیم و مثل همیشه سکوت بود. با خنده بهش گفتم این ناخن گرفتن رو دستشویی رو از کجا اورده؟
_خوب مگه چیه! جای مناسبیه!
_نیست! حالا رفتی تو اتاق ناخنهات رو کجا گرفتی؟ سطل زباله که نبود!
می خنده: همون بازیافت دیگه!
_ناخن بازیافت نیست!
فقط لبخند می زنه! من هم لبخند می زنم. اما واقعا داغونم از این نوع رفتارهای بی ملاحظه و عجیب و غریب!

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 28 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:27

صفحه بندی