خرید بک لینک


صبح قبل از بردن بچه ها به مدرسه داشتم ظرفها رو می شستم. آهو نشسته بود کتاب شعر خواهرش رو می خوند. خیلی جدی نشسته بود و صورت زیباش، با موهای خوش حالتش و پیراهن سفید مدرسه ش زیباتر شده بود. خوشم اومد ازش یک عکس بگیرم اما رو تلفنم دعای ندبه گذاشته بودم، نمی خواستم قطعش کنم. همینجور تماشاش کردم و به صورتش دقیق شدم. دلم می خواست می کشیدمش. لبهاش مثل وقتهایی که خیلی در موضوعی عمیق می شه به طرف گونه سمت راستش کج شده بود. فکر کردم اگر همینطوری بکشمش، نقاشیم ایراد دار به نظر میاد.
بعد از بردن آهو و زرنگ به مدرسه، با مهربون همراه شدیم و رفتیم ارتودنسی. اونجا من کتاب "مقررات" رو می خوندم که دقیقا همون تفکرم رو نوشته بود. اگر خطهای صورتش رو همونجور که بود می کشیدم، نقاشیم ایراددار به نظر می آمد.
جالبه! همین نکته های ظریف، همین تفکرات کوچیکی که شاید خیلیها به عقلشون بیاد اما هیچ وقت فکر نکنن به قلم بیارنش، یک نویسنده توانا و باهوش میارتش رو کاغذ و باعث یک لبخند چند لحظه ایی، شگفت زدگی و تحسین در خواننده می شه.

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 28 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:27

صفحه بندی