آهوی شنگول
-
تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 1:36
آهو پسرم این روزها به معنی واقعی شاد و شنگوله و خیلی برای خودش خوش می گذرونه و من هم از شاد بودنش خرسندم.خدایا خیلی شکرت!
تقلب برای مرد مرغی
-
تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 1:36
کتابی می خونم که در اون خانواده ایی مزرعه داری و پرورش مرغ می کنن. در این کتاب شرح داده که چطور این جوجه های زبان بسته رو منتقل می کنند و چقدر شون در این انتقال که با بی توجهی انجام می شه تلف می شن و بعد در مرغداری همه منافذ به بیرون رو کاملا می پوشونن تا تاریک بشه و این جوجه ها نتونن روز از شب رو ت...
مقصر بودن و بعد طلبکار شدن
-
تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 21:26
دیشب با مطمئن صحبت نرفتن مهربون پسر به مدرسه به دلیل نیامدن اتوبوس مدرسه شد.داشتم جوراب می بافتم و صحبت کشیده شد به ماجرای رفتن مهربون به خانه همکلاسیش. گفتم: می دونی چقدر به زور تونستم از مهربون در بیارم که والدین همکلاسیش خونه نبودن! تو چرا هیچ تلاشی برای فهمیدن بیشتر نمی کنی؟ حتی وقت برگردوندنش ...
همخونه
-
تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 21:26
خدیجه خانم دوست خانم بزرگم بهم زنگ زد. سلام و احوال پرسی گرم با لهجه قشنگش به زبان فارسی. _شما برای من جایی پیدا نکردید؟ _نه واقعا! _من می تونم اجاره خوبی بدم 500، 600 و حتی 700 هم می تونم بدم. چندتا اتاق داری؟_سه تا._گفته بودی که زیر زمینت هم پسرت استفاده می کنه. چند ساله شه پسرت؟_16 سالشه._خوب این...
خوش اقبال
-
تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 21:26
خانم بزرگ زنگ زد._سلام علیکم._و علیکم السلام._حالتون چطوره؟_خداروشکر. همونجور ارغوان. همه چیز همون جوره. دارم آشپزی می کنم. امروز دخترم موهام رو شونه زد. نمی دونی چقدر گره خورده بود. شده بود لونه پرنده._چقدر خوب که براتون شونه زد. (واقعا این شونه کردن حس خوبی بهم منتقل کرد؛ کمی آروم شدم)_آره. می دون...
الان دل تنگه این آدمم
-
تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 21:25
دلم تنگه! خیلی هم تنگه! برای آدمهایی که می دونم خوبن و خیلی سعی می کنن خوب بمونن و بهتر بشن اما ممکنه باز هم غلطهایی بکنن و اون غلطها رو منسوب به بی ریایی و معصومیت کنن و اصرار کنن که غلط نکردن. اما کردن. اونها مغرورن. بهترهای روزگار رو، خوبهای زنده رو کمتر باور دارن. و همچنان دلم براشون تنگه. و فقط...
ذهن روشن کُن
-
تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 21:25
می گفت: خدا رو شکر که وارد فضای دانشجویی و دانشگاه شده و از اون همه روزمرگی و بیخبری در اومده. اینکه می تونه مابین ساعات درسی با هم دانشگاهیهاش بره سینما، چقدر حس خوبیه. چقدر موضوعات مختلف یاد گرفته و چقدر ذهنیتش باز شده. و بعد کلی از محسنات اینستاگرام گفت و تشویقم کرد من هم عضو بشم.گفتم درست می گی....
Magic hour
-
تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 21:25
حالم بهتره؛ خدا روشکر. سرماخوردگی های من دوامش در بدنم زیاده. چند هفته طول می کشه تا آثارش کم و کمتر بشه. به خاطر سینوسهامه. برای همین دیروز صبح تا بعد از ظهرش به خودم آسون گرفتم و بیشترش رو به بافتن مشغول بودم. برای شام هم فقط آش عدس درست کردم. کمی برام سخت بودکه شاممون این همه ساده باشه. اما به خو...
نگاه
-
تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 21:25
کتاب می خونم. داره نگام می کنه. یه مدت طولانی داره نگام می کنه. قبلا برام ادامه دادن سخت بود اما دیگه راحتم. اون نگاه می کنه و من می خونم. و شده که همینطور خوابش برده.این بار نگاش کردم و لبخند زد. _چقدر می تونی منتظر باشی؟_تا هر وقت تو بخوای._امیدواری که خواهم خواست؟جوابی نداد.
نگاه دختر
-
تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 21:24
دیروز خیلی این فکر که بچه هام من رو چطور می بینن و می شناسن، ذهنم رو مشغول کرد. و این فکر ادامه داره.اینکه و قتی رانندگی می کنم زرنگ دختر که در صندلی پشت در جهت مخالف من می شینه و خوب می تونه نگام کنه. نیم رخم، نگاهم و دستهام حالت روسریم رو خوب می تونه ببینه. و اون خیلی نگام می کنه می دونم. دیروز ...
غمگینانه
-
تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 21:24
از کنار اتاق زرنگ دختر رد شدم دیدم جلوی کشویی باز نشسته._اذان گفت._باشه.-داری مرتب می کنی؟_آره._آفرین._می شه این کارت رو برام بخونی؟کارت خاله شه که چند سال پیش همراه کادوهایی براش فرستاده بود و به فارسی نوشته شده بود. کلمه به کلمه براش ترجمه کردم. از کلمات محبت آمیز خاله ش ذوق کرده بود.غمگین می شم و...
مسلمان خوب
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 23:16
خانم بزرگ تماس گرفت. _من همونجور هستم که بودم. خونه هم همینطور و الان پنج ماهه حمام نکردم._چی می تونم بگم. ان شاءالله درست می شه._من با هیچ کسی تو خونه در این مورد حرفی نمی زنم. نمی خوام شکایتی بکنم. به خدا می گم. روز و شب برای خدا تسبیح و دعا می کنم. می دونی تسبیح چیه؟_بله. پیش خدا همه ش جواب داره....
خدا می دونه حکمت این ماجرا چیست
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 23:16
مهربون برای انجام تکلیف درسی باید می رفت خونه دوستش. ما هیچ آشنایی با همکلاسیهای دبیرستانیش نداریم و به غیر از اینکه مسلمانن چیز دیگه ایی نمی دونیم. قرار بود با چند همکلاسی دیگه در منزل یکی از اونها جمع بشن. مطمئن پدرش مامور بردنش شد و به همراهشون یکی دیگه از دوستاش رو هم باید می برد. وقتی برگشت از...
دَرَک ..
-
تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 22:15
آدم تو سن پنجاه سالگی باشه و شوهرش هم از او بزرگتر، بعد همیشه تو دغدغه و دلهره راضی کردن شوهر باشه! و نتونه بیاد به پدر بیمارش کمک کنه چون همسرش از توجه زیاد او به خانواده ش، ممکنه دلگیر بشه!!!دَرَک که دلگیر بشه! درک که دعوا راه بندازه! درک که خوشش نیاد! درک که بره گم شه اصلا! درک که بره با یکی دیگه...
موهای قشنگ زیر شال
-
تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 22:15
برای امروز صبح دعوت بودم خونه زینب. شناخته که هیچ وقت خودم برای رفتن به خونه ش پیشقدم نمی شم. نمی دونم چه تعریفی برای اینکارم داره اما خودش وقتی طولانی مدت هم رو نبینیم، بنده خدا پیشقدم می شه برای دعوت.شال نوک مدادی کادوییم رو سرش کرده بود. گلدونم رو هم کنار در روبروی پنجره گذاشته بود. از شالش تعریف...
خواهر دوقولو
-
تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 22:15
بعد از ظهرها وقت رفتن دنبال بچه ها، وقتی ماشین رو از گاراژ درمی آرم دوتا دختر دوقلو شبیه هم، با کوله پشتیهاشون از روبروی خونه مون رد می شن. که همیشه در حال صحبت کردن باهمن. آخرین باری که دیدمشون یک دفعه یه حسرت بزرگ تو قلبم نشست. از اونها که بغض میاره تو گلو. داشتن خواهر اون هم اینهمه نزدیک به خودت!...
ننه پهلوهات رو بِبَند
-
تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 22:14
هوا سرده. جدیدا سرما رو روی پهلوهام بیشتر حس می کنم. یاد مادربزرگم می افتم که سفارش می کرد پهلوهاتون رو بپوشونید؛ کلیه هاتون سرما نخوره. و من جدیدا بیشتر این مسئله رو حس کردم. پهلوهام سرده. پیرهن تا زانو می پوشم و زیرش شلوار ساقی. هوای راحت از زیر پیرهنم، پهلوهام رو سرد می کنه. باید زیر پیرهنی بپوشم...
من و پرنده های حیاطمون
-
تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 22:14
سال پیش که برای اولین بار به صورت مستمر پاییز و زمستون برای پرنده ها، تو حیاطمون دون گذاشتم همه ش دعا میکردم بلکه وجود بیشتر این پرنده ها در حیاطمون باعث کمتر شدن حشرات در بهار و تابستون بشه. بیان برای خوردن دون و اینطور یاد بگیرن بیشتر به حیاطمون سر بزنن و اون کرم خزوکها رو قبل از بالغ شدن بخورن. خ...
عاشقانه های یک زن
-
تاریخ: 1395/9/18 ساعت: 4:17
صبح با سر و صدایی که مطمئن راه انداخته بود مشخص بود نیتش بیدار کردن غیر مستقیم منه و با صدای بلند می گفت دیرش شده و بچه ها رو برای نماز بیدار می کرد. من نماز نداشتم. بیدار شدم اما نشون ندادم. همونجور سرجام موندم. می دونستم رفته بیرون و برف روی ماشینش رو پاک کرده، برای همین دیرش شده. اما چرا می خواد ...
عکس پدر
-
تاریخ: 1395/9/18 ساعت: 4:17
پدر زنگ زد. عکسش رو دیدم. ناهار می خوردم. برنداشتم. هر بار جواب دادم یا بعدش زنگ زدم، گفته که اشتباهی زده. خوب یکبار هم برای دلخوشیم بگو می خواستم احوالت رو بپرسم. پدر من مثل خودم یا در واقع من مثل او، خیلی اهل ملاحظه ست و مثلا نمی خواد مزاحم مادر سه فرزند بشه. اما خوب بلده چطور با فامیل بدون ایجاد ...